تبليغاتX
...........خدایا تنهام نزار.............

...........خدایا تنهام نزار.............

...عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست...

 

اخرین قسمت

 

وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

الهه ناز ۱۸

اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

الهه۱۷ ناز

 آخر شب وقتي كنار منصور دراز كشيدم، گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

 

الهه ناز ۱۶

 

یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،برمی داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

الهه ناز ۱۵

 

آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

الهه ناز ۱۴

 

روز فرهان شماره شركت را به من نداد و گفت شماره را گم كرده ام. فردای آن روز مهندس شاكر وارد شركت شد. از اتاق منصوربیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

الهه ناز ۱۳

 

یك هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

 

الهه ناز ۱۲

 

منصور نگاهی به من كرد. سریع نگاهم را از او برگرفتم و به جوانهایی كه می رقصیدند نگاه كردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

الهه ناز ۱۱

 

صبح منصور به شرکت رفت .راجع به قضیه مادرجون و پدرم دیگر صحبتی نکردم .حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم .همان صحبتهای زنانه و بگو بخندهای معمول برقرار بود. ساعت دو ونیم تماس گرفت وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چیکار کردی منصور خان رو انقدر وابسته کردی گیسو جان؟ به ما هم یاد بده .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

 

الهه ناز ۱۰

 

مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

 

الهه ناز ۹

روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد  در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

الهه ناز ۸

 

غروب کت وشلوار سفیدی پوشیدم .موهایم را درست کردم وکمی به صورتم رسیدم . پدر هم کت شلوار چهارخونه طوسی پوشیده بود ، کراوات تیره تری زد و آماده شد. میوه وشیرینی را روی میز چیدم .موزیک ملایمی گذاشتم تا بلکه از اضطرابم کم شود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

الهه ناز ۷

از صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

نظر یادتون نره
الهه ناز ۶
 
بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

 

الهه ناز ۵

بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  | 

 

الهه ناز ۴

مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط shandiz  |